من را از خاکی آفریده اند که ناز برفلک و حکم بر ستاره کرده خاک مرا با روح قدس خمیر کرده اند مرا آنچنان آفریده اند که هر گاه به قتلگاه نا امیدی می رسم فریاد دل بر می آورم از معمای وجودم می گویم و از او کمک می طلبم . به هر نفس می میرم و به هر دم زنده می شوم و به کمند خم ابروی معشوقیت کوچه ............. میکده را با فریاد انا الحق خواهم یافت گر چه در این راه بارها به زمین خورده ام چون هر چه از معشوق رسد به جان خریدارم پس اینها را شیرینی به حساب خواهم آورد و این ها را چنین بیان خواهم کرد هنگامی که به خود آمدم سال دوم دبیرستان سالی که حس استقلال طلبی در وجودم کم کم داشت رنگ می باخت همگی آشنا شدم که همه جوان و می خواستن جوانی را واقعا معنا کنند و من که در پی او بودم به عضویت این جمع در آمدم بعد از مدتی سخنی از جانب آن جمع دانستم که بعضی از اعضا مثل خیلی ها شعار می دهند هنگامی که بانگ جرس در آوردم مرا با حرف و ضرب شتم می خواستند به گوشه ای به سفر بفرستند باتکه بر نقطه نور دل .... و در پی معشوقیت با دیوانگی کامل جمعی را
به طرف او به حرکت در آمدم همه چیز خوب بود اما این راهی است که باید توام با سختی باشدتا قدرش را قدر شناس بداند بعد از گذشت دوسال کسی آمد که نفاق از سرو رویش فریاد می زد هر آنچه که خواست گفت اما حیف که این وحدت حفظ نشد در مقابل ما را و در پشت اورا امید می دانند شاید فکرمی کردن باید با این روش حفظ وحدت کرد نه منجر به آن شد تا ترک خانه ای کنم که هر زره ای از وجودم بوی آن خانه عجیب دادو منظور ترک خانه نبود ترک اهل خانه بود برای صاحب خانه گذشت در غم هجرتم بارها اشک فشانی کردم اما چه سود خانه ای دیگر کوچ کردم سعی بر آن کردم وحدتی میان دو خانه ایجاد کنم اما بعد از مدتی واعظ آن خانه به عشقبازی او کرد و بعد از مدتی که این عشق باری تمام شد هر روز سردتر از سردی بی روح تر از بی روح حال می دانم که چقدر سخت است حفظ آبروی و نگه داشتن مقام منزلت لباس و اعظی از همان روز اول می دانستم که این حیله و فریبی بیش نیست باز دل خوش کردم که اطرافم دوستانی است که با من هستند اما حیف که طول نکشید الان دگر تحمل اینقدر بی روحی و بی مسئولیتی را ندارم شاید تغیر ا من نیز باشد شاید دیگر اخلاص نیست اما دلیل بی اخلاص چیست خدایا مرا از غلامی ولی خودت محروم نکن
به راستی فراموشی از یک فتنه به بهانه بزرگ نمایی یک جریان چه تبعات دارد؟
شاید دوستان خدشه برآن گیرند که مبنای فراموشی از کل غلط است . اما باید گفت به هم قطاران گفت درست است که بصیرت ،شناسایی دشمن و روشن سازی آن وظیفه است وکسی با آن مشکل ندارد .
اما جریان انحرافی بزرگتر آن است که عاملان فتنه در بازار داغ نزدیکی انتخابات فراموش شوند .
حال باید همه مواظب این کوتاهی باشیم نکند در این جاده پرحادثه از حادثه بزرگ فتنه 88غافل شویم .
کل عرض کربلا و کل یوم عاشورا . ای کاش میشد کمی از شقایقها را به تصویر کشید ، ای کاش می شد نخلهای سوخته کاروان لب باز می کرد می گفتن یک روز در کنار ما زمزمه یا رب،یارببوده است تا دیگر صدای سنگین سواحل رود کارون را سهم افشانی نکند اگر با گوش دل گوش فرا دهی ای خواهر و برادر من خواهی شنید ناله و زجه کاروان را بخاطر چه نگرید رودی که داغ هزاران تازه دامالد جوان را به درون خود جای داده است اکنون تازه دامادی با ..................کنارش خوشگذرانی کنند آیا می دانی دلش از دست چه کسانی گرفته صبر کن برایت می گویم ، از کسانی که دیروز با داغهای او بودن امروز پست و مقام چشمشان را گرفته از افرادی که من وتو به کیف سامسونیت و ماشین مدل بالا ی اونا احترام می گذاریم از آقایانی که دم از آزادی می زنن اما اینهمه خون که برای آزادی ریخته شده را فراموش کردن از من تویی که شعار "ما بعد از شهداء چه کردیم " را خوب حفظ کردیم براستی من ،تو، آنها بعد از شهداء چه کردن آیا جای این نداشت که یک کتابی یک واحدی در دانشگاه ، حوزه ،مدرسه ، بنام شهید و منزلت شهید داشته باشیم آری از آنها که شعار می دهند چه این طرفی چه آن طرفی بیائید نگذاریم شلمچه غریب شود بیائید همت بگذاریم نگذاریم طلائیه تفریحگاه شود
سلام دوستان نمی خواستم در وبلاگم تند با کسی برخورد کنم اما بعد از انتشار مطلب مشتاق بی خودی اقایون فریب خورده 42 نظر با یک متن فرستادن که مجبورم جوابشان را بدهم .
بخدا خیلی روح دارید از روح نروید یکبار صد رحمت که هیچ هزار رحمت به سنگ پای قزوین شما بعد از 9 دی 88 و22بهمن88 هنوز درس عبرت نگرفته اید من جای شما بودم به جای دست جلوی احنبی دراز کنم در قبال اندک پولی وجدان وعرق ملی ومذهبی خود را بفروشم می رفتم حمالی نه اینکه وطنم رهبرم مولایم وخون هزار ران شهید را بفروشم...
خججججججججججججججججججالت بکشید ؟؟؟؟
مشتاق تمرکز عقلم در جولانگاه زمان "در کوچه های بی کسی معرفت در گذرگاه هبوت عقل"
مشتاق تمرکز ذهنم بر افکار واهیم بر مشتقات خاص زمانم بر جبر اعمالم "
مشتاقتمرکز محبتم با یک ترهم خاص بر مصائب خودکارم بر نوک پیکانم"
مشتاق تمرکز وجودم در دنیای نیستی ...
ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟
چشم انتظار ماندم ، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری
من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟
برعکس چشمهایم چشمی صبور داری
از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما
کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟
در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت
کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟
کیست که من عاصی بگوید در این دایره نقطه پر گار کیست
ما که در این دایره سرگردا نیم نقطه پرگار ما کیست
گودی ما گودی علی است و بس
لا فتی الا علی لا سیف الا ذولفقار ما علی است بس
علی خیبر گشای دل ماست بس
او زاهد و عارف و پهلوان میراث دل ماست بس
صبر بی همرگی آب چه فایده ما را
آب نمی بر د به سر کوی حقیقت چه فایده ما را
عجب صبری یار ما داردو بس
او جلوه ایثار است و بس
بهر یکتا منجی خود بی صبر در قرار است وبس
عجب ریحانه ای در قلب خود داردوبس
امروز رها می کنم تفکراتم را با ازاد سازی انگشتم بر روی سه تار زندگی
گرچه او هم رازی نمی کند اما من می نازم به بی سیمی سه تارم
ایستگاه من همین نزدیکی است باد نگه دار ما با خود به ناز می بریم سه تار بی سیم را
ابر سایه افکن من در اتش عشق گداخته ام به بی سیمی سه تار م